محمد ابراهيم آيتى

334

تاريخ پيامبر اسلام ( فارسي )

يكى از فرزندان « قتادة بن نعمان » بر « عمر بن عبد العزيز » درآمد ، « عمر » گفت : از كدام طايفه‌اى ؟ گفت : أنا ابن الّذى سالت على الخدّ عينه * فردّت بكفّ المصطفى أحسن الردّ فعادت كما كانت لأوّل أمرها * فيا حسن ما عين ! و يا حسن ما ردّ ! پس عمر بن عبد العزيز گفت : تلك المكارم لا قعبان من لبن * شيبا بماء فعادا بعد أبوالا [ 1 ] داستان قزمان منافق بر حسب روايت ابن اسحاق از عاصم بن عمر بن قنادة : قزمان در ميان بنى - ظفر و هم پيمان ايشان بود ، و هرگاه نام وى برده مىشد ، رسول خدا مىگفت : او از مردان دوزخى است [ 2 ] . سپس روز أحد پيش آمد و « قزمان » همراه مسلمانان سخت جهاد كرد و هشت يا هفت نفر از مشركين را به تنهائى كشت و نيك دلاورى داشت ، اما با زخم فراوان از پاى درآمد و او را همچنان به محلّهء « بنى ظفر » آوردند ، و مردانى از مسلمانان به او همىگفتند : امروز امتحان خوبى دادى ، دل خوش دار كه به بهشت مىروى . گفت : به چه دل خوش كنم ؟ به خدا قسم كه : جز براى خاطر شرف قبيلهء خود جنگ نكردم و اگر اين حساب نبود مرد جنگ نبودم ، و آنگاه كه درد زخمها او را به ستوه آورد ، تيرى از جعبه‌اش در آورد و خودكشى كرد .

--> [ 1 ] - اسد الغابه ، ج 4 ، ص 196 . ترجمهء شعر اول : من فرزند كسى هستم كه چشم او به گونه‌اش سرازير شده بود و به دست پيامبر برگزيدهء خداوند به بهترين وجه به حالت اول برگشت ، چه خوب چشمى شد و چه خوب به حالت اول برگشت ، و اما ترجمهء پاسخ عمر : آن است بزرگيها ، نه دو ظرف بزرگ شير كه با آب مخلوط شده و سپس بول شده‌اند . م . [ 2 ] - إنّه لمن أهل النار .